دفتر خاطرات

خرید بک لینک
امروز جمعه 16 مهر 1395 خسته از دیروز بودم خیالم راحته که غذا داریم صبح تا 10 خوابیدم و نیما رفت فوتبال ... منم صبحونه اماده کردم و بعدش هم تی وی دیدم...کللا امروز به قل خوردن و تی وی دیدن گذشته و کار خاصی انجام ندادم....یه سیر تکاملی بین موبایل و تی وی و کتاب گذروندم.... امروز شنبه 17 مهر 1395 صبح ساعت 7 بیدار شدم ولی هر چی فکر کردم یادم نیومد برای چی بیدار شدم...خوابیدم و ساعت 8 و نیم بیدار شدم و یادم افتاد که بعله می خواستم برم ورزش یادم نیومده... نیما هم بیدار شد و صبحونه خورد...وسط خاطره نویسی بودم که عزم رفتن به بانک کردیم برای این طرح پیچیده نیما که می خواد برای من کد دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 21:56

امروز سه شنبه 6 مهر 1395 صبح رفتم خونه مامانینا و سر راه از بافت ازادی پارچه خریدم که رومیزی درست کنکم براشون... رسیدم و دور هم بودیم بابا نگین خریده بود برای مبلا ولی اصلا خوب نبودش و اشتباه هم گفته بود که چه جوری نصبش کنیم...اعصابم خیلی خورد شد زنگ زدم به بابا که این نگینا خوب نیست نمی تونی بخری یکی دیگه گفت که برو نمونه بخر بده من برم بخرم...می گم قرار باشه نمونه بدم که خودم می رم کلش رو می خرم... به مامان گفتم نهار رو بخوریم بریم بازار مبل بخریم بیاییم... نهار خوردیم و اماده شدیم و رفتیم بازار مبل... کلا با مامان بیرون رفتن داستان داره شدید...یه عالمه صبر کردیم دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 22:28

امروز یکشنبه 11 مهر 1395 صبح بعد از رفتن و ورزش کردن نشستم پای تی وی و تکرار بفرمایید شام دیدم و بعدش هم صبحونه خوردیم...نیما رفت بیرون و منم نهارمو بار گذاشتم و رفتم ارایشگاه و اپیلاسیون کردم و برگشتم و تو راه خرید کردم و اومدم خونه...برای نهار میرزاقاسمی و برنج گذاشتم و منتظر نیما موندم تا بیاد و نهار بخوریم... نیما برگشت و نهار خوردیم و بعدش هم یه چرت کوتاه...کتاب و بازی و تی وی... بعد از ظهر خواستم بلیط بخرم برای استخر که بانک کارتمو مسدود کرد و بی خیالش شدم و قرار شد نیما برام بخره... ساعت حدود 8 اینا رفتیم خونه مامان ه اینا... دور هم بودیم و شام خوردیم... مامان دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 22:28

امروز پنجشنبه 1 مهر 1395 امروز ساعت تقریبا 9 شد تا صبحونه بخوریم و وسایلمون رو جمع کنیم و راه بیفتیم... راه افتادیم و حرکت کردیم به سمت تهران... تقریبا تو کل مسیر خواب بودم و نیمه بی هوش... هی بیدار می شدم و هی می خوابیدم... نمی دونم چرا اینطوری ام...کلا یهو بیهوش می شم...تو مسیر توقف زیادی نداشتیم فقط تو سبزوار وایسادیم و بنزین زدیم و چایی خوردیم و تا شاهرود اومدیم و نهار خوردیم و بعدش هم تا گرمسار یه سره اومدیم... تو کرمسار دم دانشگاه کار داشتیم که وایسادیم و نیما بیمه نامه های مسولین داشنگاه رو داد و برگشتیم به سمت تهران... پاکدشت خیلی شلوغ بود و کلا ملت هم خیلی ب دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 9:55

امروز یکشنبه 21 شهریور 1395 صبح قرار بود با مامان بریم امامزاده صالح ... زنگ زد . گفت داره راه می افته و بعدش منم سریع اماده شدم و راه افتادم تو مترو توپ خونه قرار گذاشتیم...رسیدم و صبر کردم تا برسه... رفتیم سمت تجریش و بعدم رفتیم تو امامزاده زیارت کردیم و بعدم نماز خوندیم و صبر کردیم اذان دادن نماز جماعت خوندیم و برگشتیم خونه...تو امامزاده خیلی گریه کردم دلمگرفته از شرایطی که برای مینا و مهیار پیش اومده... نمی دونم کی مهیار رو می بینیم دلم پر درده... حجم بغض تو گلوم و غم دلم وصف ناپذیره ... انگار عزیزم رو از دست دادم...باورم نمی شد منم یه روزی انقدر گریه کنم و اشکم خ دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 20:29

صفحه بندی